تبليغاتX
شوگار
 
شوگار يعنی شبها
 

سلام دوستان عزیز! من به آدرس خیالباف رفتم. دلم می خواد دوباره ببینمتون . به امید دیدار.

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:29  توسط مجيد  | 

«‌دوست دارم نگات كنم؛ تو هم منو نگا كني . . .»

اون شب، هيچ چشمي - خيره به آسمون - رها نبود.

طنين «يا مقلب القلوب»،  به آرومي يه نگاه پريشون، به دل مي‌نشست.

همه، منتظرت بودن: تو، افق بي‌كران بودي؛

تو نماد يه لبخند؛

                         يه قطره اشك غلتون؛

تو بهونه‌ي اون خنده‌ها و گريه‌ها؛

                         تو بهونه‌ي سكوت بودي . . .

ناگهان، با غلتيدن اشك از ديده‌ها باريدي. تو اومدي و دستايي رو كه حرف مي‌زدن، از انتظار درآوردي. نمي‌دونم، شايد اسمت، توي بغض پيرزني پيچيده بود؛ كه با نگاش مي‌گفت:

 «تو،

      مكه‌ي عشقي و

                           < من >

                                      عاشق رو به قبله‌تم»‌ . . .

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:57  توسط مجيد  | 
توي روياهام به پرواز در اومدم. با سرعت به سمت خاطراتم مي‌رفتم. يادم آيد زير باران ... يه بار ديگه بچه  شدم. چشمامو بسته بودم، وقتي بازشون كردم همه چي مثل رنگين‌كمون مي‌درخشيد. شور و شعف همه‌ي وجودمو فرا گرفت. من خودم نبودم، روحم از بند رها شده بود. يكدفعه دوستان قديممو ديدم؛ حميد، حسن قريب، اسماعيل عمراني و مصطفي نجفي كه هيچ‌وقت نديده بودمش. دلم براشون تنگ شده بود، نزديك رفتم اما قبل از اين‌كه بهشون برسم از خواب پريدم.

از امروز تا شب عيد دعا مي‌كنم مثل اونا مرد باشم، وفادار و باغيرت. نوروز امسال رو به همه خانواده‌هاي اين عزيزان تبريك مي‌گم.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:52  توسط مجيد  | 
خيلي غمگين بود. صداش مي‌لرزيد. يه قطره اشك توي چشماش غلطيد. از پشت قاب دلتنگيش يه مريضو كه دكترا جوابش كردن مي‌ديدم. خيلي آرام حرف مي‌زد. مي‌گفت: او عشق من، اميد و آرزوهامه. او تنديس برگ برگ دفتر خاطراتمه. حالا وقتي نگام مي‌كنه پلكاش سنگين مي‌شن. صورتش مث ياس‌هاي زرد شده. باور نمي‌كنم او خونه‌ي ما رو واسه هميشه تاريك كنه اما عشق زميني من چند روز ديگه پرپر مي‌شه. آخر حرفاش گفت بنويسم "هميشه در قلب مني مادر"
  نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:14  توسط مجيد  | 
هر بار با ديدن اون دو تا قناري كه تنهاييشونو توي قفس تقسيم كردن دلم مي‌گيره. ديگه آروم و بي‌تفاوت شدن، چشماشونو بستن و صداشون در نمياد.

درست مثل قفس آدما. وقتي كه نااميدي مياد، خوشحالي رنگ مي‌بازه و زندگي رو يكنواخت مي‌كنه.

مدتي پيش، پرنده‌اي رو كه عاشق پريدن بود از قفسم آزاد كردم.

كاش مي‌تونستم اون دو تا قناري رو هم پرواز بدم.

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 15:52  توسط مجيد  | 
خيلي زود تموم شد؛. مث يه پلك به هم زدن بود.

اون غروباي قشنگ، شبنم روي لباس‌ها و غربت جاده‌ي قديمي، زودتر از حد تصور خاطره شدند. هر بار كه از اونجا ميام، فكر مي‌كنم ديگه براي ديدنش فرصتي ندارم. احساس عميقيه.

«من پس از مدت‌ها فرصتي يافته‌ام تا به تنهايي خود فكر كنم».

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 21:43  توسط مجيد  | 
خيلي سخت نيست ...

پرواز روح با پرندگان عكس‌هاي رويايي او. اين حقيقت را او نشان داد و ثابت كرد كه مي‌توان با هنر به اوج خيال رفت. سقوط آن پرنده‌ي آهني، نمادي ديگر از وفاداري بود؛ مثل وفاداري حسن قريب و اسماعيل عمراني.

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:52  توسط مجيد  | 
تك درخت خانه‌مان برگهاي خود را به زير پاهايش مي‌ريزد و دردناك‌ترين صحنه‌ها را مي‌آفريند. او با زوزه‌ي هر نسيم مي‌گريد و اشك‌هاي زردش را در دستان بي‌توانش مي‌فشارد اما دستان رنجور او طاقت نگهداري اين درد بزرگ را ندارند. آنها را رها مي‌كند و صداي شكستن قلبش با عبور هر رهگذر از زير اين درخت فرتوت شنيده مي‌شود. صداي خش‌خش برگها، سمفوني غم‌انگيزيست در گوش طبيعت كه هر لحظه به مرگ خود نزديك و نزديك‌تر مي‌شود.

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:11  توسط مجيد  | 
امروز بارون مي‌باره. قطره‌هاي ريزي كه همه جا گسترده شدن، گواهي بر آشتي پاييز با آدماست. حتي بخار روي شيشه‌ي اتوبوس هم چيزي از شفافيت اين عشق كم نمي‌كنه.

وقتي به بالا نگاه مي‌كني يه حس تازه سراغت مياد؛ چيزي مث دوست داشتن يا فكر كردن به اين‌كه خيلي بالاتر از اين ابرا كي داره فرمون مي‌ده؟

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:49  توسط مجيد  | 
وقتي بهش نزديك شدم لبخند زيباشو بهم هديه كرد. وقتي باهاش حرف مي‌زدم سرشو پايين انداخته بود. نگاهش به همه طرف مي‌رفت تا اين‌كه يه جا توي چشام خيره شد. خشكم زده بود، مث ارواح شده بودم و فقط منتظر بودم تا سكوتشو بشكنه ... علي‌رغم همه‌ي تلاشش نتونست چيزي به زبون بياره. خيلي دلم مي‌خواست چيزي بگه ولي افسوس كه نتونست.

گفتم: لازم نيست چيزي بگي. من همه چي رو فهميدم؛ از صداقتت، عمق احساست، جادوي قلمت و غيرت مثال زدنيت. لبخند زد ولي هرگز چيزي نگفت؛ آخه او معلول خفيف ذهني (cp) بود.

و من از پس‌زمينه‌ي چشاش، روحي رو ديدم كه شايد در همين روزا با رها كردن اين جسم فاني در آسمون خيال به پرواز در بياد.

  نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 18:52  توسط مجيد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM